اين وب از نظر شما چگونه ارزيابي مي شود؟؟؟

آمار مطالب

کل مطالب : 660
کل نظرات : 854

آمار کاربران

افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 0

کاربران آنلاین


آمار بازدید

بازدید امروز : 48
باردید دیروز : 0
بازدید هفته : 115
بازدید ماه : 952
بازدید سال : 1685
بازدید کلی : 87505

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان ترنم تنهايي و آدرس taranometanhaei.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.






آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 48
بازدید دیروز : 0
بازدید هفته : 115
بازدید ماه : 952
بازدید کل : 87505
تعداد مطالب : 660
تعداد نظرات : 854
تعداد آنلاین : 1


 ابزارهای زیبا سازی برای سایت و وبلاگ  ابزارهای زیبا سازی برای سایت و وبلاگ  ابزارهای زیبا سازی برای سایت و وبلاگ  ابزارهای زیبا سازی برای سایت و وبلاگ  ابزارهای زیبا سازی برای سایت و وبلاگ  ابزارهای زیبا سازی برای سایت و وبلاگ  ابزارهای زیبا سازی برای سایت و وبلاگ  ابزارهای زیبا سازی برای سایت و وبلاگ
 ابزارهای زیبا سازی برای سایت و وبلاگ

تصاویر زیباسازی نایت اسکین
تصاویر زیباسازی نایت اسکین
 ابزارهای زیبا سازی برای سایت و وبلاگ
تصاویر زیباسازی نایت اسکین
تصاویر زیباسازی نایت اسکین
 ابزارهای زیبا سازی برای سایت و وبلاگ  ابزارهای زیبا سازی برای سایت و وبلاگ  ابزارهای زیبا سازی برای سایت و وبلاگ  ابزارهای زیبا سازی برای سایت و وبلاگ  ابزارهای زیبا سازی برای سایت و وبلاگ  ابزارهای زیبا سازی برای سایت و وبلاگ  ابزارهای زیبا سازی برای سایت و وبلاگ  ابزارهای زیبا سازی برای سایت و وبلاگ  ابزارهای زیبا سازی برای سایت و وبلاگ  ابزارهای زیبا سازی برای سایت و وبلاگ






















































کد متحرک سازی ♥ - در آغــــــوشِ خــ.✿.✿.✿.ــدا - ♥

RoyayeKhis.ir

RoyayeKhis.ir

RoyayeKhis.ir

RoyayeKhis.ir

RoyayeKhis.ir

RoyayeKhis.ir

RoyayeKhis.ir

RoyayeKhis.ir


☆سـ✿ـلنآ کـــ♥ــد☆


☆سـ✿ـلنآ کـــ♥ــد☆


☆سـ✿ـلنآ کـــ♥ــد☆


☆سـ✿ـلنآ کـــ♥ــد☆


☆سـ✿ـلنآ کـــ♥ــد☆


☆سـ✿ـلنآ کـــ♥ــد☆


☆سـ✿ـلنآ کـــ♥ــد☆


☆سـ✿ـلنآ کـــ♥ــد☆

تبلیغات
<-Text2->
نویسنده : ღ بنده خــــــــــدا ღ
تاریخ : دو شنبه 22 تير 1394
نظرات

روزی روزگاری دخترکی فقیر دل به پسر پادشاه شهر بسته بود آنقدر که روز و شب در رویای او بود. 

دخترک آنقدر سر به عشق پسر پادشاه سپرده بود که هیچ مردی در چشمانش جلوه نمیکرد.

خانواده ی دخترک و دوستانش که از عشق او خبر داشتند به وی توصیه می کردند که دل از این عشق ناممکن برگیرد. 

و به خواستگارانی که مانند خودش فقیر بودند پاسخ دهد.اما او تنها لبخند میزد . 

او میدانست که همگان تصور میکردند او عاشق پول و مقام پسر پادشاه شده … 

اما خودش میدانست که تنها مهر پاک او را در سینه دارد . روزگار گذشت تا خبری در شهر پیچید . 

پادشاه تصمیم گرفته بود دخترکی را از طبقه اشراف شهر برای پسرش انتخاب کند. 

اما پسر از پدر خواست تا شرط ازدواجش را خودش تعیین کند. پادشاه قبول کرد . 

و شاهزاده روزی تصمیم خود را اعلام کرد… 

وی گفت فلان روز تمام دختران دوشیزه ی شهر به میدان اصلی شهر بیایند 

تا من همسرم را از میان آنان برگزینم . 

همه دختران خوب و بد زشت و زیبا و فقیر و دارا به میدان شتافتند و پسر پادشاه در انجا گفت 

من قصد دارم همسرم را از میان دختران شهر خودم انتخاب کنم اما تنها یک شرط برای همسر من واجب است 

که من آن شرط را بازگو نمیکنم. تنها یک خواسته دارم … 

من به تمامی دختران شهر تخم گلی را میدهم و آنان باید تخم گل را پرورش دهند و پس از مدتی گلی زیبا از آن رشد کند. 

هر دختری که سلیقه ی بیشتری را به خرج دهد و گلدان زیباتری را برای من بیاورد همسر آینده ی من خواهد بود. 

دختران با شور و شعف تخم گلها را گرفتند که در میان آنها دخترک دل سپرده نیز تخمی از دستان پسر پادشاه گرفت… 

دوستان دختر او را مسخره کردند که چرا فکر میکنی پسر پادشان میان این همه دختران با سلیقه ی شهر تو را انتخاب میکند …! 

اما دخترک لبخندی زد و پاسخ داد پرورش گلی که او خواسته نیز برایم لذت آور است...

روزها گذشت و کم کم زمان به روز موعود نزدیک میشد … 

اما دخترک هر چی بیشتر به گلدان خود میرسید و به آن آب میداد 

و از آن مراقبت میکرد گلی از آن نمی رویید … او روز به روز افسرده تر میشد . 

به گفته ی دوستانش پی میبرد . تا روز موعود …. 

که همه دختران شهر با گلدانهایی زیبا و خوشبو راهی قصر شدند … 

یکی گلدانی از یاس های وحشی و دیگر نیز گلدانی از رز های سرخ در دست داشتن 

یکی شب بوهای معطر و دیگری لاله های قرمز… 

اما دخترک عاشق با گلدانی خشک و خالی راهی شد. 

تنها به این امید که یک بار دیگر پسر پادشاه را ببیند … 

شاهزاده که گلدانها را یکی یکی میگرفت چشمش به گلدان دخترک افتاد و او را صدا کرد …

سپس به نزد پدرش رفت و در گوش او چیزی گفت و پادشاه لبخندی به لب اورد … 

پسر پادشاه بانگ بر آورد که همسر آینده من این دخترک است که گلدان خالی به همراه آورده … 

همهمه ای راه افتاد همه حتی دخترک با تعجب به وی نگاه میکردند… 

که پسر پادشاه گفت: مهمترین شرط من برای ازدواج صداقت همسرم بود … 

در حالیکه تمام تخم گلهایی که به دختران دادم سنگ ریزه ای بیش نبود و قرار نبود گلی از آن بروید ! 

و تنها کسی که به دروغ متوسل نشد این دخترک بود …! 

پس وی هیچ گاه در زندگی به من دروغ نخواهد گفت .

 
تعداد بازدید از این مطلب: 71
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : ღ بنده خــــــــــدا ღ
تاریخ : شنبه 22 شهريور 1393
نظرات

پس از رسیدن یک تماس تلفنی برای یک عمل جراحی اورژانسی، پزشک با عجله راهی بیمارستان... شد , او پس از اینکه جواب تلفن را داد، بلافاصله لباسهایش را عوض کرد و مستقیم وارد بخش جراحی شد ,

او پدر پسر را دید که در راهرو میرفت و می آمد و منتظر دکتر بود. به محض دیدن دکتر، پدر داد زد: چرا اینقدر طول کشید تا بیایی؟ مگر نمیدانی زندگی پسر من در خطر است؟ مگر تو احساس مسئولیت نداری؟

پزشک لبخندی زد و گفت: "متأسفم، من در بیمارستان نبودم و پس از دریافت تماس تلفنی، هرچه سریعتر خودم را رساندم , و اکنون، امیدوارم شما آرام باشید تا من بتوانم کارم را انجام دهم ,

پدر با عصبانیت گفت: آرام باشم؟! اگر پسر خودت همین حالا توی همین اتاق بود آیا تو میتوانستی آرام بگیری؟ اگر پسر خودت همین حالا میمرد چکار میکردی؟

پزشک دوباره لبخندی زد و پاسخ داد: "من جوابی را که در کتاب مقدس انجیل گفته شده میگویم" از خاک آمده ایم و به 
خاک باز میگردیم , شفادهنده یکی از اسمهای خداوند است , پزشک نمیتواند عمر را افزایش دهد , برو و برای پسرت از 
خدا شفاعت بخواه , ما بهترین کارمان را انجام میدهیم به لطف و منت خدا ,
پدر زمزمه کرد: (نصیحت کردن دیگران وقتی خودمان در شرایط آنان نیستیم آسان است ),
عمل جراحی چند ساعت طول کشید و بعد پزشک از اتاق عمل با خوشحالی بیرون آمد , خدا را شکر! پسر شما نجات پیدا کرد ,
و بدون اینکه منتظر جواب پدر شود، با عجله و در حالیکه بیمارستان را ترک می کرد گفت : اگر شما سؤالی دارید، از پرستار بپرسید ,
پدر با دیدن پرستاری که چند لحظه پس از ترک پزشک دید گفت: "چرا او اینقدر متکبر است؟ نمی توانست چند دقیقه صبر کند تا من در مورد وضعیت پسرم ازش سؤال کنم؟
پرستار درحالیکه اشک از چشمانش جاری بود پاسخ داد : پسرش دیروز در یک حادثه ی رانندگی مرد , وقتی ما با او برای عمل جراحی پسر تو تماس گرفتیم، او در مراسم تدفین بود , و اکنون که او جان پسر تو را نجات داد , او با عجله اینجا را ترک کرد تا مراسم خاکسپاری پسرش را به اتمام برساند."
هرگز کسی را قضاوت نکنید چون شما هرگز نمیدانید زندگی آنان چگونه است و چه بر آنان میگذرد یا آنان در چه شرایطی هستند

 

  

تعداد بازدید از این مطلب: 81
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : ღ بنده خــــــــــدا ღ
تاریخ : جمعه 8 فروردين 1393
نظرات

ه کسی عشق بورز که لایق عشق تو باشد نه تشنه عشق ... چون تشنه عشق روزی سیراب می شود.ویکتور هوگو

 

 مانند پرنده باش که روی شاخه سست و ضعیف لحظه ای می نشینید و آواز میخواند و احساس میکند که شاخه می لرزد ،اما به آواز خواندن خود ادامه می دهد زیرا مطمئن است که بال و پر دارد.ویکتور هوگو

 

بیش از آنکه خزان از راه برسد ، از هر بهار بهره مند شو .ویکتور هوگو

 

زندگی شما از زمانی آغاز میشود که افسار سرنوشت خویش را در دست گیرید.ویکتور هوگو

 

چقدر باشکوه است که دوستت بدارند و به مراتب باشکوه تر است که دوست بداری!ویکتور هوگو

 

بدون دادگری هیچگونه پیش داوری درست نیست.ویکتور هوگو

 

در نوشتن از آنچه دیگران نوشته اند ، نباید یاری خواست ،بلکه از جان و دل خویشتن است که باید یاری جست.ویکتور هوگو

 

اگر انسان بتواند رنج را نیز به مانند شهری ترک گوید،می تواند خوشبختی را از سر گیرد.ویکتور هوگو

 

ازدواج چیز شگفت آوری است،گاه شیران را روباه و گاه روبهان را شیر میکند.ویکتور هوگو

 

جان آدمی چه اندوهگین است ،هنگامی که اندوهش از عشق است.ویکتور هوگو

 

عشق ، زیبا و زشت نمیشناسد.ویکتور هوگو

 

هر زن پاکدامنی ،زیبا و دلپسند است. ویکتور هوگو

 

زندگانی گل است و عشق ، عسل آن. ویکتور هوگو

 

هر کس ارزش خود را خود تعیین میکند. ویکتور هوگو

 

اگر چشم و هم چشمی در زندگی بشر نبود ،نه نوآوری میشد نه کشفی.ویکتور هوگو

 

از لابه لای شدیدترین تاریکی ها ، نور راستی برافروخته می شود.ویکتور هوگو

 

آنچه میگویی بکن و آنچه میکنی بگو! ویکتور هوگو

 

لغزش انسان تدریجی است . بدیها در وجود ما ،پای حاضر و آماده و نامرئی دارند .حتی کسانی که از ما با ظاهر پاک و آراسته ، چنین ویژگیهایی دارند. ویکتور هوگو

 

اگر نمیخواهی تو را بیازمایند ، کار خود را درست انجام بده . ویکتور هوگو

 

بزرگترین آزمون گیرنده ، خداست و کوچکترین آزمون دهنده ، بنده ی خدا.ویکتور هوگو

 

روزی جهانیان ،همه دست برادری به یکدیگر خواهند داد و آن روزی است که بدبختی و تیره روزی در گستره جهان یافت نخواهد شد.ویکتور هوگو

 

هرچه خدایی نیست ، فرو ریختنی است.ویکتور هوگو

 

یک پرنده کوچک که زیر برگها آواز میخواند برای اثبات خدا کافی است.ویکتور هوگو

 

عذاب وجدان ، بدتر از مرگ در بیابان سوزان است.ویکتور هوگو

 

هر چه از کوه بالاتر می رویم ، چشم انداز گسترده تری می بینیم.ویکتور هوگو

 

لطف زن مانند ماسه خطرناک است.ویکتور هوگو

 

چقدر عاقلند آنهایی که در عشق احمق اند.ویکتور هوگو

 وبلاگ جملات حکیمانه

تعداد بازدید از این مطلب: 140
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : ღ بنده خــــــــــدا ღ
تاریخ : چهار شنبه 17 مهر 1392
نظرات


سرنوشت اغلب دوقلوها بسیار شگفت انگیز است . اما سرنوشت دوقلوهای اهل اوهایو دارای بیشترین شگفتی است. دوبرادر دوقلو بعد از تولد از هم جداشده و به خانواده های جدا سپرده شده اند. هر دو خانواده نیز نام جمیز را بر انها گذاشتند و از اینجا سرنوشت شگفت انگیز انها شکل میگیرد. هر دو جمیز به یادگیری علم حقوق علاقه داشتند. هر دو دنبال نجاری و مکانیکی بودند. هر دو با زنی به نام لیندا ازدواجکردند. هر دو نیز اسم بچه هایشان را جمیز آلن گذاشتند. این بچه ها نیز ازدواجکردند. نام زن هر دو هم بنی بود هر دو مرد نیز زنانشان را طلاق دادند. تا اینکه این دو بچه بعد از ۴۰ سال همدیگر را یافته و بعنوان شریک تجاری با هم مشغول به کار شدند...


 

تعداد بازدید از این مطلب: 133
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : ღ بنده خــــــــــدا ღ
تاریخ : چهار شنبه 10 مهر 1392
نظرات

مرﺩ ﻓﻘﯿﺮﻯ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﮐﺮﻩ ﻣﻰ ﺳﺎﺧﺖ، ﺁﻥ ﺯﻥ ﮐﺮﻩ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﺩﺍﯾﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮﯾﻰ ﻣﻰ ﺳﺎﺧﺖ .

 

ﻣﺮﺩ ﺁﻧﺮﺍ ﺑﻪ ﯾﮑﻰ ﺍﺯ ﺑﻘﺎﻟﻰ ﻫﺎﯼ ﺷﻬﺮ ﻣﻰ ﻓﺮﻭﺧﺖ ﻭ ﺩﺭ ﻣﻘﺎﺑﻞ ﻣﺎﯾﺤﺘﺎﺝ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﺍ ﻣﻰ ﺧﺮﯾﺪ .

ﺭﻭﺯﻯ ﻣﺮﺩ ﺑﻘﺎﻝ ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﮐﺮﻩ ﻫﺎ ﺷﮏ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﮔﺮﻓﺖ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻭﺯﻥ ﮐﻨﺪ . ﻫﻨﮕﺎﻣﻰ ﮐﻪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﻭﺯﻥ ﮐﺮﺩ، ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻫﺮ ﮐﺮﻩ ۹۰۰ ﮔﺮﻡ ﺑﻮﺩ .

ﺍﻭ ﺍﺯ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﻋﺼﺒﺎﻧﻰ ﺷﺪ ﻭ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﺑﻪ ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﮔﻔﺖ:

ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺯ ﺗﻮ ﮐﺮﻩ ﻧﻤﻰ ﺧﺮﻡ، ﺗﻮ ﮐﺮﻩ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﻰ ﻓﺮﻭﺧﺘﻰ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﻰ ﮐﻪ ﻭﺯﻥ ﺁﻥ ۹۰۰ ﮔﺮﻡ ﺍﺳﺖ . ﻣﺮﺩ ﻓﻘﯿﺮ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪ

ﻭ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ:

ﻣﺎ ﺗﺮﺍﺯﻭﯾﯽ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ ﻭ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﺷﮑﺮ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺧﺮﯾﺪﯾﻢ ﻭ ﺁﻥ ﯾﮏ ﮐﯿﻠﻮ ﺷﮑﺮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﻭﺯﻧﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﻰ ﺩﺍﺩﯾﻢ .

ﯾﻘﯿﻦ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺵ ﮐﻪ: ﺑﻪ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﺧﻮﺩﺕ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﺍﻧﺪﺍﺯﻩ ﻣﻰ ﮔﯿﺮﯾﻢ 

 

شکلک های 
محدثه

تعداد بازدید از این مطلب: 120
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : ღ بنده خــــــــــدا ღ
تاریخ : یک شنبه 24 شهريور 1392
نظرات

 

هنگامی که در زندگی اوج میگیری،

 

دوستانت می فهمند تو چه کسی بودی.

 

اما هنگامی که در زندگی، به زمین می خوری،

 

آنوقت تو میفهمی که دوستانت چه کسانی بودند یا هستند ...

 

آری گاهی شکست از پیروزی مفیدتر است ...

تعداد بازدید از این مطلب: 141
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : ღ بنده خــــــــــدا ღ
تاریخ : جمعه 7 تير 1392
نظرات

 يك شكارچي ، پرنده اي را به دام انداخت . پرنده گفت : اي مرد بزرگوار تو در طول زندگي خود گوشت گاو و گوسفند بسيار خورده اي و هيچ وقت سير نشده اي . از خوردن بدن كوچك وريز من هم سير نمي شوي .

اگر مرا آزاد كني، سه پند ارزشمند به تو مي دهم تا به سعادت و خوشبختي برسي .

پند اول را در دستان تو مي دهم . اگر آزادم كني پند دوم را وقتي كه روي بام خانه ات بنشينم . مرد قبول كرد.

پرنده گفت:پند اول اينكه: سخن محال را از كسي باور مكن . مرد بلافاصله او را آزاد كرد پرنده بر سر بام نشست .

گفت پند دوم اينكه : هرگز غم گذشته را مخور . بر چيزي كه از دست دادي حسرت مخور.

پرنده روي شاخه پريد و گفت: اي بزرگوار در شكم من يك مرواريد گرانبها به وزن ده درم هست. ولي متاسفانه روزي وقسمت تو وفرزندانت نبود وگرنه با آن ثروتمند وخوشبخت مي شدي .

مرد شكارچي از شنيدن اين سخن بسيار ناراحت شد و آه و ناله اش بلند شد . پرنده با خنده به او گفت: مگر نو را نصيحت نكردم كه بر گذشته افسوس نخور؟ يا پند مرا نفهميدي يا كر هستي؟ پند ديگر اين بود كه سخن نا ممكن را باور نكني .

اي ساده لوح همه ي وزن من سه درم بيش تر نيست ، چگونه ممكن است كه مژيك مرواريد ده درمي در شكم من باشد؟

مرد به خود آمد و گفت : اي پرنده ي دانا پند هاي تو بسيار گران بهاست . پند سوم را هم به من بگو.

پرنده گفت: آيا به آن دو پند عمل كردي كه پند سوم را هم بگويم.

پند گفتن با نادان خواب آلود مانند بذر پاشيدن در  زمين شوره زار است.

 

           

تعداد بازدید از این مطلب: 163
موضوعات مرتبط: روز , اجتماعي , فرهنگي , داستان , ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : ღ بنده خــــــــــدا ღ
تاریخ : جمعه 7 تير 1392
نظرات

 

آقاي اسميت كه به تازگي مديرعامل يك شركت بزرگ شده بود مديرعامل قبلي يك جلسه خصوصي با او ترتيب داد و در آن جلسه سه پاكت نامه دربسته كه شماره هاي 1 و 2 و 3 روي آنها نوشته شده بود به او داد و گفت: «هر وقت با مشكلي مواجه شدي كه نمي توانستي آن را حل كني، يكي از اين پاكت ها را به ترتيب شماره باز كن.»

 

چند ماه اول همه چيز خوب پيش مي رفت تا اينكه ميزان فروش شركت كاهش يافت و آقاي اسميت بد جوري به درد سر افتاده بود. در نااميدي كامل، آقاي اسميت به ياد پاكت نامه ها افتاد. سراغ گاوصندوق رفت و نامه شماره 1 را باز كرد. كاغذي در پاكت بود كه روي آن نوشته شده بود: «همه تقصيرها را به گردن مديرعامل قبلي بينداز.»

آقاي اسميت يك نشست خبري با حضور سهامداران برگزار كرد و همه مشكلات فعلي شركت را ناشي از سوء مديريت مديرعامل قبلي اعلام كرد. اين نشست در رسانه ها بازتاب مثبتي داشت و باعث شد كه ميزان فروش افزايش يابد و اين مشكل پشت سر گذاشته شد.

يك سال بعد، شركت دوباره با مشكلات توليد توأم با كاهش فروش مواجه شد. با تجربه خوشايندي كه از پاكت اول داشت، آقاي اسميت بي درنگ سراغ پاكت دوم رفت. پيغام اين بود: «تغيير ساختار بده.»

آقاي اسميت به سرعت طرحي براي تغيير ساختار اجرا كرد و باعث شد كه مشكلات فروكش كند. بعد از چند ماه شركت دوباره با مشكلات روبرو شد. آقاي اسميت به دفتر خود رفت و پاكت سوم را باز كرد.

پيغام اين بود: «سه پاكت نامه با شماره هاي 1و 2و 3 آماده كن.»

جدا کننده متن, جدا کننده متن جدید, جدا کننده متن زیبا, انواع جدا کننده متن, عکس جدا کننده متن

 
تعداد بازدید از این مطلب: 184
موضوعات مرتبط: روز , اجتماعي , فرهنگي , داستان , ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : ღ بنده خــــــــــدا ღ
تاریخ : پنج شنبه 6 تير 1392
نظرات

 روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند.روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند.

آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودنددر راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟

پسر پاسخ داد: عالی بود پدر! پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟

پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟

پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا.

                                                         عکس متحرک, تصاویر زیبا ساز وبلاگ, قشنگ, جالب,عکس انیمیشن 

ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. 

ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند.

 حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست! با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. 

 

بعد پسر بچه اضافه کرد : متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!

                                                           عکس متحرک, تصاویر زیبا ساز وبلاگ, قشنگ, جالب,عکس انیمیشن

آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودنددر راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟

پسر پاسخ داد: عالی بود پدر! پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟

                                                          عکس متحرک, تصاویر زیبا ساز وبلاگ, قشنگ, جالب,عکس انیمیشن

پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟

پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. 

ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. 

                                                              عکس متحرک, تصاویر زیبا ساز وبلاگ, قشنگ, جالب,عکس انیمیشن

ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند.

 حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست! با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. 

 

بعد پسر بچه اضافه کرد : متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!

                       عکس متحرک, تصاویر زیبا ساز وبلاگ, قشنگ, جالب,عکس انیمیشن                                                  عکس متحرک, تصاویر زیبا ساز وبلاگ, قشنگ, جالب,عکس انیمیشن

 

تعداد بازدید از این مطلب: 370
موضوعات مرتبط: روز , اجتماعي , فرهنگي , داستان , ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : ღ بنده خــــــــــدا ღ
تاریخ : پنج شنبه 6 تير 1392
نظرات

 خواهش دعا

شخصی باهيجان و اضطراب ، به حضور امام صادق " ع " آمد و گفت : 
درباره من دعايی بفرماييد تا خداوند به من وسعت رزقی بدهد ، كه‏ خيلی فقير و تنگدستم . 

امام :هرگز دعا نمی‏كنم . 
چرا دعا نمی‏كنيد  ! ؟
برای اينكه خداوند راهی برای اينكار معين كرده است ، خداوند امر كرده كه روزی را پی‏جويی كنيد ، و طلب نماييد . اما تو می‏خواهی در خانه‏ خود بنشينی ، و با دعا روزی را به خانه خود بكشانی !

برگرفته از:کتاب داستان راستان_استاد مطهری

                         جدا کننده متن, جدا کننده متن جدید, جدا کننده متن زیبا, انواع جدا کننده متن, عکس جدا کننده متن

 

تعداد بازدید از این مطلب: 217
موضوعات مرتبط: روز , اجتماعي , فرهنگي , داستان , ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : ღ بنده خــــــــــدا ღ
تاریخ : پنج شنبه 6 تير 1392
نظرات

                                 همسایه حسود,داستان,داستانک

 

 روزی مردی برای خود خانه ای بزرگ و زیبا خرید که حیاطی بزرگ با درختان میوه داشت.

                            جدا کننده متن, جدا کننده متن جدید, جدا کننده متن زیبا, انواع جدا کننده متن, عکس جدا کننده متن
در همسایگی او خانه ای قدیمی بود که صاحبی حسود داشت که همیشه سعی می کرد اوقات او را تلخ کند و با گذاشتن زباله کنار خانه اش و ریختن آشغال آزارش می داد.

                   
یک روز صبح خوشحال از خواب برخاست و همین که به ایوان رفت دید یک سطل پر از زباله در ایوان است. سطل را تمیز کرد، برق انداخت و آن را از میوه های تازه و رسیده حیاط خود پر کرد تا برای همسایه ببرد.


وقتی همسایه صدای در زدن او راشنید خوشحال شد وپیش خود فکر کرداین بار دیگر برای دعوا آمده است.

            جدا کننده متن, جدا کننده متن جدید, جدا کننده متن زیبا, انواع جدا کننده متن, عکس جدا کننده متن
وقتی در را بازکرد مرد به او یک سطل پر از میوه های تازه و رسیده داد و گفت : " هر کس آن چیزی را با دیگری قسمت میکند که از آن بیشتر دارد ....."

                                      

 

تعداد بازدید از این مطلب: 284
موضوعات مرتبط: روز , اجتماعي , فرهنگي , داستان , ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : ღ بنده خــــــــــدا ღ
تاریخ : پنج شنبه 19 ارديبهشت 1392
نظرات

 نامه یک پسر سیاهپوست به دوست سفیدپوستش



 

          وقتی به دنیا آمدم سیاه بودم وقتی بزرگترشدم بازهم سیاه بودم وقتی جلوی آفتاب میروم

         بازهم سیاهم وقتی  میترسم هم سیاهم وقتی سردمه یا مریضم بازهم سیاهم حتی وقتی هم          که بمیرم بازهم سیاه خواهم بود ..                                                                      

          و توای دوست سفید من !عکس متحرک, تصاویر زیبا ساز وبلاگ, قشنگ, جالب,عکس انیمیشن

         وقتی به دنیا آمدی صورتی بودی وقتی بزرگ شدی سفید شدی وقتی جلوآفتاب میری

 

              قرمز میشی وقتی میترسی زرد میشی وقتی مریضی سبزمیشی وقتی هم که بمیری                 خاکستری میشی !

                                           جدا کننده متن, جدا کننده متن جدید, جدا کننده متن زیبا, انواع جدا کننده متن, عکس جدا کننده متن

           ومن هرگز نفهمیدم که چرا تومرا رنگین پوست خطاب میکنی...

                                                                 عکس حرکتی درخشان, عکس متحرک, گالری عکس زیبا, تصاویر متحرک, عکس سوسا,aks

 





 

 

تعداد بازدید از این مطلب: 292
موضوعات مرتبط: روز , اجتماعي , فرهنگي , داستان , ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


نویسنده : ღ بنده خــــــــــدا ღ
تاریخ : چهار شنبه 28 فروردين 1392
نظرات

 برای کشوری که خردمندانش خانه نشین هستند باید گریست .  حکیم ارد بزرگ



یک ریاضی دان کسی است که به تنهائی می نشیند وسعی می کند مشکلی را حل کند که حتی خودش هم نمی دانست چنین مشکلی وجود دارد!! . آتله سربرگ



اول اندیشه، وانگهی گفتار . لائوسته




برای آنکه روانت را بپروری ، در آغاز با خود یکی شو . حکیم ارد بزرگ




اولین درسی که والدین باید به فرزندان خود بیاموزند، صداقت است. شوپنهاور



اگر کسی ترا آنطور که میخواهی دوست ندارد به این معنی نیست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد. گارسیا مارکز



ارزیابی و بررسی بی کینه دیگران بر کار ما ، پاداشی است که ارزش آن را باید دانست .  حکیم ارد بزرگ



هر چیزی زیبائی های مخصوص به خودش را دارد ولی هرکسی نمیتواند آنها را ببیند. کنفوسیوس

تعداد بازدید از این مطلب: 223
موضوعات مرتبط: روز , اجتماعي , فرهنگي , داستان , ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


صفحه قبل 1 2 3 4 5 ... 22 صفحه بعد

خــــداوندا به من بیاموز: دوست بدارم کسانی را، که دوستم ندارند عشق بورزم به کسانی، که عاشقم نیستند محبت کنم به کسانی، که محبتی در حقم نکردند بگریم با کسانی، که هرگز غمم را نخوردند و بخندم با کسانی، که هرگز شادیهایشان را با من قسمت نکردند __۰♥۰♥_____♥۰♥۰,*-:¦:-* _۰♥۰۰۰۰♥___♥۰۰۰۰♥۰,*-:¦:-* ۰♥۰۰۰۰۰۰۰♥۰۰۰۰۰۰♥۰,*-:¦:-* ۰♥۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰♥۰,*-:¦:-* _۰♥۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰♥۰,*-:¦:-* ___۰♥۰۰۰۰۰۰۰۰♥۰,*-:¦:-* _____۰♥۰۰۰♥۰,*-:¦:-* _______۰♥۰,*-:¦:-* _____۰,*-:¦:-* ____*-:¦:-*_____۰♥۰♥____♥۰♥۰ __*-:¦:-*____۰♥۰۰۰۰♥___♥۰۰۰♥۰ _*-:¦:-*____۰♥۰۰۰۰۰۰۰♥۰۰۰۰۰۰♥۰ _*-:¦:-*____۰♥۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰♥۰ __*-:¦:-*____۰♥۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰♥۰ ____*-:¦:-*____۰♥۰۰۰۰۰۰۰۰♥۰ ______*-:¦:-*_____۰♥۰۰۰♥۰ _________*-:¦:-*____۰♥۰ ______________,*-:¦:-* ___۰♥۰♥_____♥۰♥۰,*-:¦:-* _۰♥۰۰۰۰♥___♥۰۰۰۰♥۰,*-:¦:-* ۰♥۰۰۰۰۰۰۰♥۰۰۰۰۰۰♥۰,*-:¦:-* ۰♥۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰♥۰,*-:¦:-* _۰♥۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰♥۰,*-:¦:-* ___۰♥۰۰۰۰۰۰۰۰♥۰,*-:¦:-* _____۰♥۰۰۰♥۰,*-:¦:-* _______۰♥۰,*-:¦:-* _____۰,*-:¦:-* ____*-:¦:-*_____۰♥۰♥____♥۰♥۰ __*-:¦:-*____۰♥۰۰۰۰♥___♥۰۰۰♥۰ _*-:¦:-*____۰♥۰۰۰۰۰۰۰♥۰۰۰۰۰۰♥۰ _*-:¦:-*____۰♥۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰♥۰ __*-:¦:-*____۰♥۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰♥۰ ____*-:¦:-*____۰♥۰۰۰۰۰۰۰۰♥۰ ______*-:¦:-*_____۰♥۰۰۰♥۰ _________*-:¦:-*____۰♥۰ ______________,*-:¦:-


عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود